مولانا محمد بن احمد بيغمى
25
داراب نامه ( فارسى )
بودند . اين جوان ناگاه بىاختيار در خانهء ليلى نگاه كرد ، بهمن زرينقبا را ديد كه با گلبوى بيكجا نشسته بود و شراب ميخوردند . آن حرامزاده هردو را بشناخت . گفت اين بهمن زرينقباست كه مدتى است از زندان گريخته است و اين ديگر گلبوى است ، دختر ملك مسروق بن عتبه كه از باغ گريخته است ، در خانهء ليلى چه ميكنند ؟ ايام فرصت است ، هماكنون بديوان ملك مسروق روم و بگويم و خلعت بستانم ؛ از خانه بيرون آمد و مىدويد تا پيش از آنكه فرخزاد بر در ايوان ملك مسروق برسد [ او بار يابد . چون بدانجا رسيد ] خلق بسيار آنجا جمع آمده بودند ، و ملك مسروق بن عتبه بعظمت تمام بر تخت نشسته بود ، كه فرخزاد خواهد آمدن . مؤلف اخبار گويد كه آن شخص بسيار جهدى كرد كه خود را در ايوان ملك مسروق اندازد ، نتوانست . درماند . مگر ملك نصر بن عدل بكارى بيرون رفته بود ، ميخواست كه در ايوان شود ، اين غماز حرامزاده پيش نصر بن عدل را بگرفت و سر در گوش ملك نصر كرد و گفت اى ملك بدان و آگاه باش كه در جنب خانهء من خانهء پيرزنى ليلى نام هست . من امروز بر بام خانه شدم ، در آن خانه نگاه كردم ، بهمن زرينقبا را با گلبوى در آن خانه ديدم كه باهم شراب ميخوردند . اكنون آمد [ م ] و ترا خبر كردم . اين زمان مژدگانى ميخواهم . نصر بن عدل عظيم خرم شد . گفت نيكو خبرى آوردى . بهزاد نيز آنجا باشد . آن حرامزاده گفت به غير اين دو كس كسى ديگر نديدم . نصر در ايوان نرفت . گفت اى شيرمرد خانهات بكجاست برو تا برويم . نصر بن عدل از عشق گلبوى بىقرار و بىآرام بود ، چون اين سخن بشنيد شاد شد . خدمتكارانش جمله در سلاح بودند و نصر نيز مسلح بود . در عقب آن غماز روان شدند تا بدان خانه رسيدند . غماز گفت من نرم در خانه شوم ، از راه بام در خانه بگشايم تا شما درآييد . اين بگفت و در خانهء خود شد و بر بام برآمد و از آنجا بر بام خانهء ليلى شد و نگاه كرد . بهمن